نیست بر آیینه دُردیکشان گرد خلاف
میتوان چون جام می دیدن ته دلهای صاف
این غزل درباره عشق و تجربیات انسانی است. شاعر به تفاوتهای عشق و عقل اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و غالب بر عقل معرفی میکند. او به زیبایی شراب و لذتهای آن میپردازد و از دل صاف و بیآلایش سخن میگوید. همچنین به مفاهیمی چون مبارزه و صبر در برابر دردها و چالشها اشاره دارد. در نهایت، شاعر به تأثیر عشق و زیبایی در زندگی اشاره میکند و میگوید که به رغم مشکلات، عشق همواره میدرخشد و انسان را به سوی حقیقت و قدرت میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست بر آیینه دُردیکشان گرد خلاف
میتوان چون جام می دیدن ته دلهای صاف
زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطرهاش
سوخت کام لاله آتش زبان را تا به ناف
باده بیدرد از میخانه دوران مجوی
لاله نتوانست یک پیمانه می را کرد صاف
خاکساران محبت را شکوه دیگرست
سبزه از بال و پر سیمرغ دارد کوه قاف
ما کجا، اندیشه بر گرد سرگشتن کجا؟
میکند خورشید تابان ذره را گرم طواف
درنگیرد صحبت عشق و خرد با یکدیگر
چون دو شمشیرست عقل و عشق و دل چون یک غلاف
رو نگردانند عشاق از غبار حادثات
آبروی جوهر مردی بود گرد مصاف
هر صفت را از بهارستان قدرت صورتی است
زان به شکل خنجر الماس میروید خلاف
غمزهاش از قحط دل، دزدیده میآید به چشم
هیچ کافر برنگردد دست خالی از مصاف
هرکه دستش بر زبان سبقت کند مرد است مرد
ورنه هر ناقص جوانمرد است در میدان لاف
در دل تنگم خیال طاق ابرویش ببین
گر ندیدستی دو تیغ بیامان در یک غلاف
در جواب این غزل گستاخ اگر پیش آمده است
قاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف