به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ
به گنج راه نبردی درین خراب دریغ
این شعر به بیان حسرتها و دریغهای زندگی پرداخته و بر بیتوجهی انسانها به ارزشهای واقعی زندگی تأکید میکند. شاعر میگوید که عمر خود را در فکرهای بیفایده سپری کرده و از گنجهای واقعی دور مانده است. او اشاره میکند که زندگیاش سرشار از توهمات و تصویرهای نابودی است و به جای لذت بردن از زیباییها و حقایق، در دام فریبهای فانی گرفتار آمده. سرانجام تأکید میشود که انسان باید به عمق زندگی و روابط واقعی توجه کند و از سرابها و وعدههای دروغین دور بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ
به گنج راه نبردی درین خراب دریغ
تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت
نشد محیط تو صافی ازین حباب دریغ
به عالمی که دل ساده می خزند آنجا
هزار نقش پریشان زدی برآب دریغ
غذا ز بوی دل خود کنند سوختگان
تو هیچ بوی نبردی ازین کباب دریغ
به خط و خال مقید شدی ز چهره دوست
نشد نصیب تو جز گرد ازین کتاب دریغ
درین بهار که یک چهره نشسته نماند
رخی به اشک نشستی ز گرد خواب دریغ
به نور ذره سفر سفر می کنند گرمروان
تو پیش پای ندیدی به آفتاب دریغ
به وعده های دروغ زمانه دل بستی
شدی فریفته موجه سراب دریغ
ز پیچ و تاب شود رشته امل کوتاه
تو تن چو رشته ندادی به پیچ و تاب دریغ
ز باده ای که حریفان سبو سبو خوردند
به نیم دور شدی پای دررکاب دریغ
زوصل دوست به فردوس آشتی کردی
صفای چهره ندانستی ازنقاب دریغ
ز عکس، دیده آیینه سیر شد صائب
تو سیر چشم نگشتی ز خورد و خواب دریغ