می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار
آن که می دارد عنان اختیار از من دریغ
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر از شکایت و فراق عشق صحبت میکند و حسرتی عمیق نسبت به محبوب و وصال او دارد. او از اینکه محبت و نیکی او نادیده گرفته شده، ابراز تأسف میکند و به اشکال مختلف تلاش میکند تا عشق و وجود خود را به محبوب نشان دهد. در ادامه، شاعر به تصویرسازیهای زیبایی از طبیعت و گلها پرداخته و ارتباطی میان این زیباییها و احساسات خود برقرار میکند. او نگران این است که محبتش بیپاسخ بماند و درد و دل خود را با محتوای غمگین و در عین حال زیبا بیان میکند. در کل، شعر نمایانگر عمق عشق و درد ناشی از جدایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار
آن که می دارد عنان اختیار از من دریغ
آب می بندد به روی تشنگان کربلا
هرکه دارد جام می را در خمار از من دریغ
از وجود خاکی من سرمه واری مانده است
گوشه چشم مروت را مدار از من دریغ
دست گل چیدن ندارد دیده حیران من
وصل خود دارد چرا آن گلعذار از من دریغ؟
قطره اش را چون صدف تشریف گوهر می دهم
فیض خود دارد چرا ابر بهار از من دریغ؟
چون حنا هر چند خون من ندارد باز خواست
پای بوس خویش دارد آن نگار از من دریغ
می فشاند سنبل و ریحان به دامن شانه را
آن که دارد بوی زلف مشکبار از من دریغ
کی دهد صائب مرا در بزم خاص خویش بار؟
آن که دارد خاک راه انتظار از من دریغ
گرمی گلگون ندارد روزگار از من دریغ
سهل باشد فیض اگر دارد بهار از من دریغ
نیست آن بیرحم آگاه از دل سوزان من
ورنه کی می دانست لعل آبدار از من دریغ؟
گلستان را که پروردم به آب چشم خویش
نکهت خود داشت در فصل بهار از من دریغ
گر ندارد لطف پنهان با من آن امید گاه
چون نمی دارد دل امیدوار از من دریغ؟
آرزوی وصل چون گردد به گرد خاطرم ؟
کان گل بی خار دارد خارخار از من دریغ
کی چراغ خلوت و شمع مزار من شود ؟
آتشین رویی که می دارد شرار از من دریغ