دل چه باشد تا کسی از دلستان دارد دریغ؟
عاشق از معشوق هیهات است جان دارد دریغ
شاعر در این اشعار به نقد حالات و ویژگیهای عشق و روابط انسانی میپردازد. او میگوید که دلسپردگی و عشق واقعی، دردهای ناشی از دوری و جدایی را به دنبال دارد و در عین حال، از کسانی که خود را بینیاز میدانند، انتقاد میکند. عشق به معشوق، گرچه جان را تسخیر میکند، اما نه تنها از لذتهای دنیا بلکه از دردها و سختیها نیز جلوگیری نمیکند. شاعر همچنین بر این نکته تاکید دارد که انسانها در برابر یکدیگر و در مواجهه با نعمتها و روزیهای خود باید با محبت برخورد کنند و نباید نسبت به دیگران بیرحم باشند. در نهایت، شاعر از این میگوید که در دنیایی که عشق و دوستی کماست، خیلیها به دنبال منفعتهای شخصی، اما بیپایه هستند و این به نوعی موجب غفلت از ارزشهای انسانی میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل چه باشد تا کسی از دلستان دارد دریغ؟
عاشق از معشوق هیهات است جان دارد دریغ
آن که از دندان ترا بخشید چندین آسیا
بی دهن وا کردنی حاشا که نان دارد دریغ
حسن را با سینه چاکان التفات دیگرست
ماه ممکن نیست پرتو از کتان دارد دریغ
نیست بخل، از دورباش بی نیازیهای ماست
نعمت خود را اگر از ما جهان دارد دریغ
آن که می بخشد سگان را لقمه بی استخوان
از همای ما ز خشکی استخوان دارد دریغ
آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته
نیست ممکن تا لب گور از تو نان دارد دریغ
نیست جز روی زمین خورشید را جولانگهی
عشق هیهات است لطف از خاکیان دارد دریغ
آب را کافر نمی دارد دریغ از تشنگان
چون کسی از تیغ خونخوار تو جان دارد دریغ؟
عاقبت خط لعل سیراب ترا بی آب کرد
این سزای آن که آب از تشنگان دارد دریغ
سخت می ترسم که از سنگین دلیها آسمان
از من دیوانه سنگ کودکان دارد دریغ
بهتر از سیری دهن بندی نباشد شیر را
غافل است آن کس که مال از دشمنان دارد دریغ
در کنار بحر صائب قطره دریا می شود
کس چرا جان را ازان جان جهان دارد دریغ؟