هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغ
میجهد شبهای تار از دیده روزن چراغ
این شعر به توصیف احساسات عمیق عشق و روشنایی ناشی از آن میپردازد. شاعر به نماد چراغ اشاره میکند که به رغم تاریکیها و مشکلات زندگی، همچنان نور امید و عشق را در دل جا داده است. او از دردها و خجلتهای ناشی از عشق سخن میگوید و به دنبال دستیابی به گرمی و آرامش در محفل خود است. در این میان، بر اهمیت دوستی و ارتباطات انسانی تأکید میشود و شاعر به وضوح میگوید که عشق و روشنایی آن میتواند در دلهای ما جاودانه باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغ
میجهد شبهای تار از دیده روزن چراغ
میخورد خون از فروغ سینه من داغ عشق
میکشد خجلت ز خود در وادی ایمن چراغ
سوختم ز افسردگی یارب درین محفل، کجاست
سینهگرمی که بتوان کرد ازو روشن چراغ؟
نیست غیر از گرمرفتاری درین ظلمتسرا
یار دلسوزی که دارد پیش پای من چراغ
صحبت ناجنس آتش را به فریاد آورد
آب در روغن چو باشد میکند شیون چراغ
در میان عشق و دل مشاطهای در کار نیست
جای خود وامیکند در دیده روزن چراغ
تیرهبختی لازم طبع بلند افتاده است
پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟
قدر عاشق میشناسد، مشهدش پرنور باد
ماتم پروانه دارد تا دم مردن چراغ
در دل و در سینه من روشنایی کیمیاست
ورنه دارد سینه سنگ و دل آهن چراغ
دودمان دوستی از پرتو من روشن است
میفروزد خون گرمم در ره دشمن چراغ
در شبستانی که گردد کلک صائب شعلهریز
چاک سازد جامه فانوس را بر تن چراغ