مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع
در این شعر، شاعر از قناعت و راضی بودن به حداقلها سخن میگوید. او به مخاطب توصیه میکند که از ظاهر و سطحی بودن قضاوت نکند و به آرامش درون و رضایت از آنچه دارد برسد. او به تصویر کشیدن زندگی و نعمتها پرداخته و به کمبودها و سختیهای زندگی اشاره میکند، اما در نهایت بر اهمیت قناعت تأکید کرده و میگوید که تنها با رضایت از آنچه در دست داریم، میتوانیم آرامش حقیقی را بیابیم. شاعر همچنین به زیباییهای زندگی و تجربیات تلخ و شیرین آن اشاره میکند، و به این نتیجه میرسد که اگرچه زندگی سختیهایی دارد، اما باید به قناعت و راضی بودن از شرایط موجود دل خوش کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع
چو غنچه دوخته ام کیسه ها به خرده گل
به برگ سبز شوم چون زباغبان قانع ؟
حلال باد به یعقوب بوی پیراهن
که من ز دور به گردم زکاروان قانع
خطا چگونه شودتیر من،که گردیم
ز صید خویش به خمیازه چون کمان قانع
مرا ز خویش درین آسیا چوباری نیست
شدم به گردش خشکی زآسمان قانع
خوش است لقمه که چشمی نباشد از پی آن
به خوردن دل خود گشته ام ازان قانع
ز بوسه صلح به پیغام خشک نتوان کرد
به نیم جان نشوم زان جهان جان قانع
همان ز رهگذر رزق می کشم سختی
اگر چه من چو همایم به استخوان قانع
به یک دو کف نتوان سیر شد زآب حیات
به یک دو زخم زتیغش شوم چسان قانع؟
ز زخم خار شود امن بلبلی صائب
که شد به رخنه دیوار گلستان قانع