منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع
ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع
این اشعار به بیان بیمیلی و عدم رضایت انسانها از وضعیتهای مختلف زندگی میپردازد. شاعر به سادگی و قناعت در چیزهای کمارزش اشاره میکند و انتقاد میکند که چگونه برخی افراد به امور دنیوی بیارزش و غیرمعنی قانع میشوند. او بر اهمیت جستجوی حقیقت و دنیای معنوی تأکید دارد و میگوید که افرادی که به بیان خاموش و بیسروصدا قانعاند، خزینهای از اسرار در دل خود دارند. در نهایت، شاعر به تأمل در زندگی و تلاش برای دستیابی به چیزی فراتر از زیباییهای ظاهری و مادی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع
ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع
درون خانه شکارش آماده است
کسی که گشت به خمیازه چون کمان قانع
زبان دراز بود، هرکه همچو تیغ شود
به خون ز نعمت الوان این جهان قانع
چرا طفیلی زاغ سیاه کاسه شود؟
کسی که همچو هما شد به استخوان قانع
به سیم ، دامن یوسف ز دست نتوان داد
ازان جهان نتوان شد به این جهان قانع
همیشه بر لب بام خطر بود درخواب
ز صدر هرکه نگردد به آستان قانع
ز آب خضر حیات ابد تمنا کن
مشو ز تیغ شهادت به نیم جان قانع
شود خزینه اسرار سینه اش صائب
کسی که شد به لب خامش ازبیان قانع