ز گنجهای گرانمایه بی نثار چه حظ؟
اگر ز خود نفشانی ز برگ و بار چه حظ؟
این شعر به بررسی ارزش و لذت واقعی زندگی در عشق و حوادث آن میپردازد. شاعر بیان میکند که بدون فداکاری و احساس، لذتهای زندگی بیمعناست. او به تقابل میان زیباییهایی همچون عشق و غم اشاره میکند و میگوید که تمام خوشیهای روزگار در عشق نهفته است. همچنین اشاره میکند که تجربیات تلخ و سوختن دل در عشق، ارزش بیشتری دارند. به طور کلی، شاعر به اهمیت عشق و احساسات عمیق انسانی در زندگی تأکید میکند و نشان میدهد که بدون این تجربیات، زندگی ساده و بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز گنجهای گرانمایه بی نثار چه حظ؟
اگر ز خود نفشانی ز برگ و بار چه حظ؟
بهارتازه کند داغ تخم سوخته را
دماغ سوخته را از وصال یار چه حظ؟
خوش است دامن تحریک نیم سوخته را
جنون کامل مارا زنوبهار چه حظ؟
چراغ صبح به یک جلوه می شود خاموش
مرابه موسم پیری ز اعتبار چه حظ؟
درخت خشک به نشو و نما نمی جوشد
ترا که نیست جنون درسر،ازبهار چه حظ؟
تمام دلخوشی روزگار در عشق است
ترا که عشق نوروزی ز روزگار چه حظ؟
خوش است سوختن داغ با سیه چشمان
ترا که داغ نسوزی ز لاله زار چه حظ؟
ز انتظار شود آب تلخ آب حیات
ز وصل باده گلرنگ بی خمار چه حظ؟
ترا که غم نگرفته است درمیان صائب
ز مهربانی یاران غمگسار چه حظ؟