مهر لب هزره گو پرده آهستگی است
پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش
این شعر به زبان رمزآلود و استعاری، موضوعاتی چون عشق، عقل، وحدت و فنا را بررسی میکند. شاعر با استفاده از تصاویری چون برق فنا و دامن توفیق، به تضادهای زندگی و جستجوی حقیقت در دنیای فانی اشاره میکند. همچنین، بر اهمیت تحمل گرما و درد ناشی از عشق تأکید میکند و از اجتماع اهل هوش سخن میگوید که در آن سر منصور را نباید به دوش گرفت. در نهایت، شاعر به نوشیدن شراب وحدت و رهایی از قید و بندهای دنیوی دعوت میکند و این پیغام را میرساند که عشق واقعی فراتر از عقل است و نباید از داغ عشق هراسان بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مهر لب هزره گو پرده آهستگی است
پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش
برق فنا خنده زد خرمن پندار سوخت
هرچه درین خاکدان بود شد آیینه پوش
رو به بیابان نهاد عقل چو موج سراب
تا صف مژگان اوزد به صف اهل هوش
دامن توفیق را جهد تواند گرفت
پا اگر افتد زکار از سر همت بکوش
هیچ کس ازاهل هوش نیست درین انجمن
چون سر منصور را دارنگیرد به دوش
از دل روشن به خاک با خود شمعی ببر
شیر ز پستان صبح تا به قیامت بدوش
سردی ابنای دهر گرمی از آتش ربود
دیگ تمنای ما چون ننشیند ز جوش؟
صائب اگر شق کنی پرده تقلید را
ازدل ناقوس کفر ذکر حق آید به گوش
عشق درآمد به دل،رفت ز سر عقل و هوش
روی به ساحل نهد کف چوزند بحر جوش
صحبت ما حال شد قال سر خودگرفت
سیل به دریا رسید ماند به ساحل خروش
مغز به باد فنا رفت ز سودای عشق
کف سر خودرا گرفت دیگ چوآمدبه جوش
خضر ره اتحاد ترک لباس خودی است
نغمه چوبی پرده شد راست درآید به گوش
چند توان داشتن در نمد آیینه را؟
دست بکش زآستین ،خرقه بیفکن زدوش
نیست به جز یک شراب درخم و مینا و جام
دیده غفلت بمال باده وحدت بنوش
این شرر شوخ کرد پاره گریبان سنگ
بررخ عشق ازل پرده طاقت مپوش
مرهم راحت کجا داغ مرا به کند؟
آتش خورشید را ابر نسازد خموش