بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
در این شعر، شاعر به بررسی عیوب و کمبودهای خود میپردازد و از آنها فاصله میگیرد. او به زیباییهای زندگی و زحماتش در راه رشد و گذر از سختیها اشاره میکند. همچنین، تناقض بین خوشی و غم، جوانی و پیری را به تصویر میکشد و با استخدام تمثیلهایی زیبا از گل و خون، احساسات عمیق خود را بیان میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در دنیای پر از سختیها و چالشها، باید با آگاهی و خودشناسی، به زندگی ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
خلق محمدی را با زر که جمع کرده است؟
یارب که برخورد گل از زندگانی خویش
از تیشهٔ حوادث از پای درنیایم
پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش
در پیش چشم من گل خندید، سوختندش
چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش
از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم
چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش
خون من و می لعل با یکدگر نجوشند
چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش
از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش
خود هم ملال دارد از سر گرانی خویش
دیدم که خاطر گل از من غبار دارد
چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش
در دشت با سرابم، در بحر یار آبم
چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش
صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد
اینش سزا که نازد بر کاردانی خویش