جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
بیمار ندیدم که توان مرد برایش
این شعر درباره عشق و دلباختگی نوشته شده است. شاعر از زیبایی و جذابیت چشمان محبوبش سخن میگوید و میگوید که هیچ بیماری نمیتواند برای او تحمل کند. او به محال بودن به دست آوردن محبوب و کوتاه نشدن عشق اشاره میکند. شاعر که به جای محبوبش در دلش قبلهای دارد، بیان میکند که هر جا که برود، باز هم به یاد اوست. او همچنین به اینکه قناعت دل را روشن میکند و مشکلات زندگی از آههای صبحگاهی گشوده میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر میگوید که کسی که از جا رفته باشد، باید بیدار شود و به جای خود برگردد و به زیباییش در عزلت نیازی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
بیمار ندیدم که توان مرد برایش
ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص
کوتاه نگردد به گره زلف رسایش
دربسته نازست سراپرده محمل
بیرون مرو ازراه به آواز درایش
هر سو که رود، در حرم کعبه کند سیر
آن را که بود ازدل خود قبله نمایش
بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعت
دل تیره کند سایه اقبال همایش
هرعقده مشکل که به ناخن نگشاید
از آه سحرگاه بود عقده گشایش
چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافر
بسیار خورد خون که فتد باز به جایش
ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟
صائب که زند موج پریزاد، سرایش