خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درگیریهای درونی شاعر است. او از درد و رنج ناشی از زبانش و تأثیرات کلامش بر زندگیاش میگوید. شاعر در جستجوی جرأت و قدرت است و خودش را در دنیایی پر از چالشها و ناکامیها میبیند. او به محکومیت خود در برابر ناملایمات اشاره میکند و از نبود آرامش و نوازش در زندگیاش سخن میگوید. همچنین بر تمایلاتش برای صبر و تحمل در بحرانها تأکید دارد و به دشواریهای مسیر زندگیاش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به مقصود و هدف خود در زندگی فکر میکند و تلاش میکند تا به آن دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم
در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش
هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار
دست نوازشی بکشم برکمان خویش
آتش به مصحف پر پروانه می زند
این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش
در وادیی که خضرزند جوش العطش
دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش
چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون
فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش
بلبل به خاکساری من رشک میبرد
افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش
صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟
دارد هزار مرحله تاآستان خویش