پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
این شعر از شاعر در مورد ناامیدی و تلاش برای حفظ هویت و احساسات در شرایط سخت و بحران نوشته شده است. شاعر به یاد آوردن دوران بهار و زیباییهایش اشاره میکند و از احساس شکستی شبیه به شیشه و ناگزیری در برابر مشکلات زندگی گلایه میکند. او از درون خود به کمبودهای عاطفی و فکری میپردازد و نشان میدهد که در بین دو راهیهای زندگی، به دنبال شناخت خود و حقیقت وجودش است. همچنین از نیاز به حقیقت و زیبایی در زندگی صحبت میکند و به احساسات عمیق و دردهای خود اشاره میکند که همچنان او را آزرده خاطر کرده است. در نهایت، او با وجود تمام رنجها، سعی در درک و مواجهه با واقعیتهای زندگی خود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشه شکسته و تاک بریده ام
عاجز به دست گریه بی اختیار خویش
از خاک برگرفته دست قناعتم
عیش چراغ طور کنم با شرار خویش
سیل از در خرابه ما راست میرود
تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش
تیغ تمام جوهر این کارخانه ام
درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش
پیمانه شعور فریبی نیافتم
چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش
در قطع راه عشق ندیدم سبکروی
کردم گره به دامن صرصرغبار خویش
بال هما و شهپر طاووس نیستم
تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟
دایم میانه دو بلا سیرمی کند
هرکس شناخته است یمین و یسار خویش
زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند
برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش
از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی
بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش
صائب دماغ پرتو منت نداشتم
افروختم به آه چراغ مزار خویش