هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش
ازموج خود چوآب بود تازیانه اش
این شعر به بررسی حال و هوای عاشق و معشوق میپردازد و ویژگیهای عشق و رنجهای آن را توصیف میکند. شاعر از دردی که عشق به دل میآورد و شوقی که برای رسیدن به معشوق وجود دارد، میگوید. او به تجلیات عشق در زندگی روزمره، نالههای دل، و ناامیدی انسان در پی جستجوی هدف اشاره میکند. برقراری ارتباط با معشوق و تاثیرات آن بر ذهن و روح عاشق از موضوعات اصلی شعر است. همچنین، شاعر به عبث بودن زندگی بدون عشق و نشانههایی از پایان زندگی بشری میپردازد و بر اهمیت آنچه که در قلب وجود دارد، تاکید میکند. عمر و مرگ به عنوان افسانههایی هستند که باید از آنها هشدار داد، و در نهایت عشق و غزلیات عاشقانه به عنوان تجلی زیبایی در جهان مطرح میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش
ازموج خود چوآب بود تازیانه اش
مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش
دل توسنی است ناله نی تازیانه اش
هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو
وامی کند ز سرلب شیرین بهانه اش
در قلزمی که موجه من سیر می کند
خارو خسی است هردو جهان برکرانه اش
مرغی که در بهار چکد خونش ازفغان
در فصل برگریز چه باشد ترانه اش
در وقت خویش هرکه دهن باز می کند
از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش
امید هیچ کس به قیامت نمانده است
ازبس که روز می گذراند بهانه اش
نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت
هر طفل نی سوار کند تازیانه اش
هرکس کند زپایه خود بیشتر بنا
فال نزول می زند از بهر خانه اش
از حسن اتفاق مگربرهدف خورد
تیر هوائیی که نباشد نشانه اش
کو روی سخت، تا چوکمان افکند به دور
چون تیر هرکه سر زده آید به خانه اش
افسانه ای است عمر که مرگ است خواب او
زنهار گوش هوش منه برفسانه اش
بیچاره رهروی که دل از دست داده است
سرگشته ناوکی که نباشد نشانه اش
ما را زبان شکوه برآتش نشانده است
آسوده آتشی که نباشد زبانه اش
از قرب حسن اگر نه دماغش مشوش است
چون حرف می زند به سر زلف، شانه اش
صائب اگر به یار سخن فهم می رسید
می شد جهان پر از غزل عاشقانه اش