غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰۵۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش

خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش

۲

روی تو آتشی است که زلف است دود او

شیری است غمزه تو که دلهاست بیشه اش

۳

سروی است قامت تو که ازجای می کند

در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش

۴

دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون ؟

فرهاد را ز پای درآورد تیشه اش

۵

چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟

صائب که شد ز روز ازل عشق پیشه اش

بازگشت به سروده‌های صائب