مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش
به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش
در این شعر، شاعر به جوانی و گذر عمر میپردازد و تأکید میکند که نباید در این دوران به خوشگذرانى و تفریح بپردازد، زیرا زندگی به آسانی سپری نمیشود. شاعر احساس میکند که هوای نفس دچار او شده و از غمها و رویدادهای زندگی رنج میبرد. وی به حسد دیگران و تنگدستی نیز اشاره میکند و غمهایی که در دل دارد را نمیتواند ابراز کند. در انتها، او به دوگانگی احساساتش و تأثیر منفی زبان خود بر زندگیاش اشاره میکند که نشاندهنده ناامیدی و افسردگی اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش
به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش
هوای نفس ز دست اختیار برده مرا
خجل چو موج سرابم ز خوش عنانی خویش
نیم به خاطر صحرا چو گردباد گران
نفس چو راست کنم می برم گرانی خویش
همان ز چشم حسودان مرانمکدان است
اگر خورم جگر خود زبی دهانی خویش
درین جهان دل بی غم نمی شود پیدا
اگر برون دهم از دل غم نهانی خویش
فغان که نیست بغیر از دریغ و افسوسی
به دست آنچه مرا مانده از جوانی خویش
خجالت است نصیبم ز تنگدستیها
چو میهمان طفیلی زمیزبانی خویش
به تار خود نبود هیچ عنکبوتی را
علاقه ای که تو داری به زندگانی خویش
دلم همیشه دو نیم است چون قلم صائب
ز بس که منفعلم از سیه زبانی خویش