ز دل برون نرود چشم آشنا رویش
سری به دامن مجنون نهاده آهویش
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری مثل چشم آشنا، مجنون و آهویش به احساسات عمیق و عاشقانه خود اشاره میکند. او از تأثیر چهره معشوق بر او و همچنین از ترس و شگفتی در برابر زیباییاش سخن میگوید. شاعر بیان میکند که حتی اگر دلش از حال خود خبر نداشته باشد، زیبایی معشوقش را احساس میکند. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که زیبایی معشوق همانند گلی تازه در برابر مرگ نیز درخشان و زندگیبخش است. شعر به طور کلی بیانگر عشق و فراق و زیباییهای بینظیر معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دل برون نرود چشم آشنا رویش
سری به دامن مجنون نهاده آهویش
فکند از سر گردنکشان عالم خاک
کلاه عقل، تماشای طاق ابرویش
ز خواب حیرت، آیینه راکند بیدار
اگر چنین شود ازمی عرق فشان رویش
ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم
که دست شانه نگارین برآمد ازمویش
ز خواب مرگ چو گل تازه روی برخیزند
اگر به خاک شهیدان گذر کند بویش
که دیده نافه ز آهو دونده ترباشد؟
که دیده زلف که باشد رساتر از بویش ؟
که آب می دهد از روی آتشینش چشم ؟
اگر عرق نکند پرده داری رویش
ز بار دل کند آزاد سرو راصائب
در آن چمن که کند جلوه قد دلجویش