کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
این متن شعری است درباره زیبایی و تاثیر آن بر دل و جان انسان. شاعر به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که با دیدن چهرهاش، هر کسی حیران و شگفتزده میشود. او همچنین به خاصیتهای گل و عطر آن اشاره میکند و میگوید که زیبایی معشوق برای خود نگهبان دارد و نیازی به نگهبانی ندارد. احساسات و شور و شوق ناشی از عشق و محبت در این شعر مشهود است. شاعر به نقش زیبایی در روح و روان انسانها نیز اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و زیبایی از جمله خوراک روح است. در نهایت، او از جاذبه و تاثیر عمیق عشق بر انسانها صحبت میکند و توصیه میکند به زیبایی نگاه نشود که هنری معنوی و عمیق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
گل عذار تو را حاجت نگهبان نیست
که هست از عرق شرم خود نگهبانش
کند ز لطف بدن کار اخگر سوزان
فتد اگر گل بیخار در گریبانش
اگر چه مایده حسن را نهایت نیست
ز پاره دل خویش است رزق مهمانش
گل صباح،دربسته آیدش به نظر
فتاد دیده هر کس به روی خندانش
مرا ز پستهدهانی است چشم دلسوزی
که شور حشر بود گرده نمکدانش
به هیچ قطره باران به چشم کم منگر
که هست مخزن گوهر ز سینهچاکانش
ز لقمه حرص گدا کم نمیشود صائب
لب سؤال دگر میشود لب نانش