غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰۱۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش

به دیده آب نگردد ز مهر تابانش

۲

گل عذار تو را حاجت نگهبان نیست

که هست از عرق شرم خود نگهبانش

۳

کند ز لطف بدن کار اخگر سوزان

فتد اگر گل بی‌خار در گریبانش

۴

اگر چه مایده حسن را نهایت نیست

ز پاره دل خویش است رزق مهمانش

۵

گل صباح،دربسته آیدش به نظر

فتاد دیده هر کس به روی خندانش

۶

مرا ز پسته‌دهانی است چشم دلسوزی

که شور حشر بود گرده نمکدانش

۷

به هیچ قطره باران به چشم کم منگر

که هست مخزن گوهر ز سینه‌چاکانش

۸

ز لقمه حرص گدا کم نمی‌شود صائب

لب سؤال دگر می‌شود لب نانش

بازگشت به سروده‌های صائب