به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
شاعر در این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد و با استفاده از تصاویری از طبیعت و احساسات انسانی، به معانی عمیقتری اشاره میکند. او از جلوههای خورشید، شرم و اشتیاق صحبت میکند و به زیبایی اندام معشوق اشاره دارد. همچنین، اشاره به «نانازک اندامی» و «دشنه بر جگر» نشاندهنده دیوانگی عشق و درد ناشی از آن است. این شعر از احساسات عمیق و پیچیدگیهای عشق انسانی حکایت دارد و به تصویر کشیدن درد و زیبایی آن کمک میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش !
مرید مولوی روم تانشد صائب
نکرد در کمر عرش دست گفتارش
گهر ز شرم عرق می کند به بازارش
چگونه آب نگردد دل خریدارش؟
مرا به دام کشیده است نازک اندامی
که هم زموی میان خودست زنارش
کجابه اهل نظر بنگرد خودآرایی
که صبح آینه سازد ز خواب بیدارش
به گرمسیر فنارسم سرد مهری نیست
بغل گشاده به منصور می دود دارش
شهید لاله عذاری شوم که تا دم خط
نرفت شرم ز بالین چشم بیمارش
برهنه پا سر گلگشت وادیی دارم
که دشنه بر جگر برق می زند خارش
که یک گل از چمن روزگار بر سر زد؟
که همچو صبح پریشان نگشت دستارش