خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
به کرسی از سرزانوی خود نشانندش
این شعر به بررسی مفهوم عشق، امید و رنجهای انسانی میپردازد. شاعر به بررسی حالاتی همچون سرگشتگی و سوختگی دل میپردازد و میگوید که کسی که به عشق و شوق بیخبری میرسد، باید خود را از غم و حسرت رها کند. همچنین، تصویرهایی از زندگی، مرگ و تلاش برای پرواز و آزادی در این شعر دیده میشود. شاعر به این نکته اشاره میکند که تجربیات تلخ و شیرین زندگی بر روی انسان تأثیر میگذارد و در نهایت تصمیم در مورد اینکه چه چیزی باید ادامه یابد، بستگی به توانایی ما در مقابل چالشها دارد. عشق و شوق میتواند فرد را به سمت نور هدایت کند، در حالی که ناتوانی در این زمینه او را به زمین میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
به کرسی از سرزانوی خود نشانندش
مده به سوختگی دامن امید از دست
که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش
سپند تا نزند مهرخامشی برلب
به روی مسند آتش نمی نشانندش
ز شوق بیخبری دست می دهد عارف
اگر ز خود به زر قلب می ستانندش
به خاک ،حسرت پرواز می برد مرغی
که کودکان به بغل بال و پر رسانندش
سری که گرم زسودای عشق می گردد
چو آفتاب به هر کوچه می دوانندش
به یک دو جلوه زمین گیر گشت کاغذ باد
به هیچ جا نرسد هرکه برآید می پرانندش
گل شکفته بود از نسیم فارغبال
ز پوست هر که برآید نمی درانندش
ز انقلاب جهان بی بران نمی لرزند
که هرچه میوه ندارد نمی فشانندش
ز مرگ غوطه به دریای شهد زد زنبور
که هرکه هرچه چشانده است می چشانندش
چو گل به خنده دهن باز می کند صائب
هزارخار اگر درجگر خلانندش