ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش
ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش
این شعر به بیان احساسات ژرف شاعر درباره زندگی، عشق و شکنندگی exist کرده است. شاعر از خجالت و ترس خود میگوید، به طوری که احساس میکند باید در برابر مشکلات و حوادث کیهانی مانند یک سپر از خود محافظت کند. او با اشاره به گریه تلخ و شادیهای زودگذر، ناتوانی خود در تغییر آنچه بر او میگذرد را میبیند. شاعر به نوعی یادآور میشود که با وجود تمام چالشها، همچنان به امید و زیباییهایی که در زندگی وجود دارد، توجه دارد و در تلاش است تا با هنرش حقیقت را به تصویر کشد، حتی اگر این کار خطرناک باشد. او همچنین به قدرت عشق و زیبایی اشاره میکند و اینکه چگونه این احساسات میتوانند عمیقترین تاثیرات را بر روح انسان بگذارند. در نهایت، شاعر به عدم توانایی در بیان حقایق زندگی در جامعه بیرحم اشاره میکند و از سختیهای بیان احساسات واقعیاش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش
ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش
بس که چون آینه ترسیده ام از دیده شور
زره زیر قبا ساخته ام جوهر خویش
هر که نا خوانده به هر بزم چو پروانه رود
بایدش قطع نظر کرد ز بال و پرخویش
از چه چون شمع زباد سخر اندیشه کنم ؟
دیده ام من که مکرر به ته پا سرخویش
گریه تلخ بود حاصلش ازبرگ نشاط
در بهار آن که چو گل صرف نسازد زرخویش
نرود پیچ و خم ازرشته جانم بیرون
تا ز تیغ تو چو جوهر نکنم بستر خویش
چه کند شورش دریای حوادث با من ؟
من که از موج خطر ساخته ام لنگر خویش
نیست ممکن چو سبو کاسه در یوزه کنم
دست خشکی که مرا هست به زیر سرخویش
چون خرامش به چمن تخم قیامت کارد
سرو از بیم به صد دست بگیرد سرخویش
پیش آن غنچه دهن حرف مرا سبز نکرد
ترم از گریه بی حاصل چشم تر خویش
گل نیلوفری از یاسمنش جوش زند
اگر از نگهت گل جامه کند در بر خویش
نیست در روی زمین جای سخن گفتن حق
مگر از دار چو منصور کنم منبر خویش
عجبی نیست اگر گوهر سنجیده من
بحر را مانع طوفان شود از لنگر خویش
گرچه چون تیر بود سیر من از زور کمان
می کشم منت پرواز زبال و پر خویش
نکند باد خزان رحم به مجموعه گل
من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟