رفته پایم به گل از پرتو چشم تر خویش
نخل شمعم که بود ریشه من در سر خویش
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و اندیشههای عمیق خود میپردازد. او از وضعیت خود به عنوان یک موجود گرفتار در قفس صحبت میکند و درباره ناتوانیها و محدودیتهایش مینویسد. با تشبیه خود به یک درخت نخل و شمع، به رابطهاش با ذات و وجودش اشاره میکند. او احساس یتیمی و تنهایی میکند، اما در عین حال به زیبایی و غنای وجودش نیز اشاره دارد. شاعر به قدرت کلام و تاثیر آن بر زندگی پی میبرد و میگوید که نباید نظرات دیگران مانع بیان آزاد او شود. او در پایان به حالتی از شرم و حیرت در برابر زندگی و روابطش اشاره میکند. به طور کلی، شعر بینش عمیق شاعر به وجود و زندگی را نشان میدهد و تأملاتی درباره هویت و ارتباطات انسانی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفته پایم به گل از پرتو چشم تر خویش
نخل شمعم که بود ریشه من در سر خویش
بر نیایم ز قفس گر قفسم را شکنند
خجلم بس که ز کوتاهی بال و پر خویش
چون گهرگرد یتیمی است لباسی که مراست
گرد می خیزد اگر دست زنم بر سر خویش
ازگهر سنجی این جوهریان نزدیک است
که ز ساحل به صدف بازبرم گوهر خویش
عالم از خامه شیرین سخنم پر شورست
نیستم نی که ببندم به گره شکر خویش
تا خلافش به دل جمع توانم کردن
راه گفتار نبندم به نصیحتگر خویش !
به شکر خنده شادی گذرد ایامش
هرکه چون صبح به آفاق نبندد در خویش
چه فتاده است در اندیشه سامان باشم؟
من که چون شاخ گل از خویش ندانم سر خویش
صائب از شرم همان حلقه بیرون درم
سرو چون فاخته گر جا دهدم در بر خویش