ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
شاعر در این ابیات به توصیف احساسات عمیق و ناامیدی خود میپردازد. او از سادهلوحی میگوید که به جای شکایت از سرنوشت، به ولی نعمت خود آسیب میزند. از حسن و زیبایی پاکی نفس و عفت سخن میگوید و به زندانی بودن غنچههای معصوم اشاره میکند. شاعر در ادامه، به بیثمری گناهانش و عذاب درونیاش میپردازد و نشان میدهد که حتی اگر دیگران او را ببخشند، احساس خجالت و عذاب درونیش باقی میماند. او همچنین به حسرت و غفلت از فرصتها اشاره میکند و در پایان به این نتیجه میرسد که پردردی کمارزشتر از درد واقعی است. شاعر در تمام این ابیات به خودآگاهی و درک عمیق از درون و شرایطش میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید
غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش
سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتند
هرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش
گرچه شد صورت دیوار زخشکی زاهد
به تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش
چه خبر داشته باشم ز عزیزان دگر؟
من که از خود نگرفتم خبرازوحشت خویش
خواب خرگوش به مهلت رم آهو گردید
چشم نرم تو پشیمان نشد از غفلت خویش
تا از آب گهرم خاک نگردد سیراب
نیست ممکن که تسلی شوم ازهمت خویش
زین چه حاصل که گناهان مرابخشیدند ؟
من که درآتش سوزنده ام از خجلت خویش
گرچه از سایه من روی زمین آسوده است
چون همانیست مرا بهره ای ازدولت خویش
درد کم قیمتی از درد شکستن بیش است
به که برسنگ زنم گوهر بی قیمت خویش
راه خوابیده به فریاد جرس شد بیدار
هست برکوه همان پشت تو ازغفلت خویش
گرچه غایب ز نظرها شده ام چون عنقا
کره قاف است همان بردلم از شهرت خویش
تا خراشیدن دل هست میسر صائب
چه خیال است که از دست دهم فرصت خویش