لب خمیازه ما شد ز می ناب خموش
که صدف می شود ازگوهر سیراب خموش
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود میپردازد. او از عشق و دلتنگی سخن میگوید و به تأثیر آن بر وجودش اشاره میکند. بستر شعر تمی، از سکوت و خاموشی است که در آن ناله و غم وجود دارد. شاعر با تصاویری از طبیعت، همچون دریا و شمع، به بیان احساسات خود میپردازد و به نوعی احساس سرگردانی و بیقراری را توصیف میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هرگونه تلاش برای بیان این احساسات در سکوت و خاموشی به سرانجام نمیرسد و غمهای او همچنان پابرجا میمانند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
لب خمیازه ما شد ز می ناب خموش
که صدف می شود ازگوهر سیراب خموش
بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام
نشد از دست نوازش دل بیتاب خموش
گریه برآتش بیتابی ماآب نزد
که ز شبنم نشود مهر جهانتاب خموش
نیست در صحبت اشراق زبانی درکار
شمع آن به که بود در شب مهتاب خموش
چه عجب درگل اگر دیده ماحیران شد
که چو آیینه درین باغ شود آب خموش
نیست بی داغ ملامت جگر چاک مرا
نشود شمع درین گوشه محراب خموش
شمع در پرده فانوس نیفتد ز زبان
نشود چشم سخنگوی تو در خواب خموش
چه کند مهر خموشی به لب شکوه ما؟
نشود سیل گرانسنگ به گرداب خموش
گریه و ناله بود لازم سرگردانی
نیست ممکن شود از زمزمه دولاب خموش
شد غبار خط او باعث تسکین دل را
چاره خاک است چو آتش نشدازآب خموش
روز روشن شب تاریک شود درنظرش
هرکه را گشت چراغ دل بیتاب خموش
شور من بیش شد ازسنگ ملامت صائب
چه خیال است به کهسار شود آب خموش