در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر عمیق او بر دل و جان عاشق است. شاعر از نقاب و پنهان بودن معشوق صحبت میکند و میگوید که دیدار او آتشسوز است. او به نازکی و لطافت معشوق اشاره میکند و آن را به یک نهال زیبا تشبیه میکند که دین و ایمان را به چالش میکشد. همچنین، شاعر به ناکامی در بیدار شدن از خواب و عدم توجه به زیباییهای دنیا اشاره دارد و میگوید که هیچ چیزی بدون داغ و تأثیرات عاطفی نیست. در نهایت، او اشاره میکند که جان انسان بدون بدن بیمعناست و هیچ صدایی نمیتواند دل عاشق را بیدار کند مگر با نالهای از دل سوخته.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین
که ز موی کمر خویش بود زنارش
نفسی کز جگر سوخته بیرون آید
تادم صبح جزا گرم بود بازارش
لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد
محملی نیست که لیلی نبود دربارش
به که از کوی خرابات نیاید بیرون
هرکه چون دختر زر شیشه بود دربارش
جان انسان چه خیال است که بی تن باشد؟
این نه گنجی است که برسر نبود دیوارش
نشد از هیچ نوایی دل صائب بیدار
ناله نی مگر ازخواب کند بیدارش