چه نسبت بانسیم مصر دارد شوخی بویش؟
که خون رامشک سازد در دل صیاد، آهویش
این شعر دربارهٔ احساساتی عمیق و عاشقانه است که راوی نسبت به معشوق خود دارد. او به طور خاص به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و تأثیر عطر و بوی او را بر دل و جانش توصیف میکند. راوی از خورشید درخواست ترحم میکند و ابراز میکند که زخم عشقش چقدر عمیق و دردناک است. او به قدرت و تأثیر مژگان معشوق اشاره دارد که دل او را تحت تأثیر قرار میدهد و در نگاهش شیرینی و جادویی به وجود میآورد. به طور کلی، شعر از عواطف شدید و زیباییهای طبیعی و عاشقانه سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه نسبت بانسیم مصر دارد شوخی بویش؟
که خون رامشک سازد در دل صیاد، آهویش
ز گل پیراهنی چشم نسیم آشنادارم
که از رنگ است پابرجاتر از دلبستگی بویش
تمنای ترحم دارم از خورشید رخساری
که یک زخم نمایان است صبح ازدست و بازویش
رگ خوابش عنان دولت بیدار میگردد
دلی کافتاد در سرپنجه مژگان دلجویش
ازان در دل گره چون لاله دارم شکوه خونین
که خاکستر شود اشک کباب از گرمی خویش
کجا دامان آن آتش عنان راخون ماگیرد؟
به خون رنگین نمی گردد زتیزی تیغ ابرویش
کمند از طوق قمری حلقه سازد سرو بستانی
اگر بر طرف باغ افتد ز شوخی راه آهویش
میسر نیست چشم از روی او برداشتن صائب
که چون خواب بهاران است گیرا چشم جادویش