بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش
به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش
این شعر به توصیف زیباییهای بهار و عشق میپردازد. شاعر به بهار به عنوان نمادی از آرزو و طراوت اشاره کرده و از تاثیر عمیق آن بر روح و دل انسان سخن میگوید. او به شادی و تبسمهای شیرین اشاره میکند که فراتر از دنیای مادی هستند. در عین حال، شاعر دل مجروح و بیتابی خود را در عشق بیان میکند و از ناتوانی در تسکین آن یاد میکند. همچنین، به تضاد بین عشق و سنگدلی اشاره شده و حسرت دیدار معشوق در دل شاعر موج میزند. در نهایت، شاعر با نالههای عاشقانهاش، بیدردی ناشی از دوری از معشوق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش
به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش
ز استغنا به چشمش گرچه عالم درنمی آید
به دل طفلانه می چسبد تبسمهای شیرینش
میان مشک و خون دراصل فطرت هست یکرنگی
دل مجروح چون گردد جدا از زلف مشکینش ؟
چه فارغبال صبح رستخیز ازخواب برخیزد
می آشامی که باشد چون سبو از دست بالینش
نگردد گر حجاب عشق مهر لب،چنان نالم
که ازفریاد من برخود بلرزد کوه تمکینش
دل بیطاقتی چون طفل بدخو دربغل دارم
که نتوانم به کار هردوعالم داد تسکینش
ز شوخی می کند زیروزبر هرروز شهری را
کدامین سنگدل شد رهنمای خانه زینش ؟
خیال یار درهر خانه چشمی که ره یابد
ز شوخی در فلاخن می گذارد خواب سنگینش
به دست باد نتوان دید صائب خرمن خودرا
نبیند هیچ کس یارب چومن درخانه زینش