به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش
گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش
این شعر به توصیف عشق و شوق میپردازد. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود میگوید. عشق او مانند شراب است که روح را سرمست میکند و زیبایی چهره معشوق مانند گل است. شاعر همچنین به حالاتی از جنون و شوریدگی اشاره میکند که در پی تماشای معشوق به وجود میآید. عشق به نوعی باعث شده که عاشق از خود بیخود شود و در مقایسه با زیبایی معشوق، سایر زیباییها برایش بیمعنا و کماهمیت به نظر برسد. در پایان، شاعر به زیبایی روز و خونفشانی صبحی اشاره میکند که این عشق را توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش
گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش
اگر ذوق تماشای خودآن مغرور دریابد
که می آرد دگر از خانه آیینه بیرونش ؟
در آن وادی که من چون سیل فارغبال میگردم
ز چشم آهوان دایم نظر بندست مجنونش
دگر عاشق به شیرین کاری صنعت چه دل بندد؟
که شیرین دهان تیشه فرهاد ازخونش
چنان قالب تهی کرده است صائب ازتماشایش
که همچون صبح صادق برسفیدی می زند خونش