چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟
که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش
این شعر دربارهٔ عشق و زیبایی است و از قدرت و جذابیت چشمان معشوق صحبت میکند. شاعر به تصویر کشیدن احساسات عمیق خود در برابر معشوق میپردازد و از تأثیرات عشق بر جهان طبیعی و روح انسانی میگوید. او همچنین به تضادهای موجود در عشق، مانند درد و لذت، اشاره میکند و به چالشهایی که زیبایی ظاهری میتواند ایجاد کند، میپردازد. در نهایت، شاعر با توصیف زیبایی معشوق و تأثیرش بر زندگی و دل خود، حسرت و شگفتی خود را ابراز میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟
که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش
ز فیض عشق بر خورشید رخساری نظر دارم
که می ساید به ابر از بس بلندی تیغ مژگانش
اگر شمع سهیل از آفت صرصر فرو میرد
توان روشن نمود از پرتو سیب ز نخدانش
پی تسکین خاطرآرزویی می کنم رنگین
وگرنه من کیم تا باشم زخیل شهیدانش؟
سری شایسته سرگشتگی زلفش نمی یابد
ازان رو بر هوا مانده است دایم دست و چوگانش
چو مغز پسته در شکر شود گم حنظل گردون
تبسم ریزچون گردد دهان شکر افشانش
گذارد بند بر پا آسمان را کوه تمکینش
قیامت را به رفتار آورد سر و خرامانش
دل خود می خوردموری اگر مهمان او گردد
مخور صائب فریب آسمان و خوان احسانش