بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش
خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش
این شعر درباره زیبایی و جذبهای است که یک دختر به نام بلا دارد. شاعر از خطرهای عشق او و تأثیرات آن بر دلها و جانهای دیگران سخن میگوید. او به کشتگان عشق و کیفیت خونین دامان او اشاره میکند و بیان میکند که زیبایی او به حدی است که دیگر به آینه نیاز ندارد. لبهای او به قدری شیوا هستند که جان میبخشند و صدای دلنشینی دارند. شاعر همچنین به زاهدان اشاره میکند که به خاطر زیبایی او از نعمتهای بهشت چشمپوشی میکنند. او به خرام او و تأثیراتی که بر عشق و شور و حال دیگران میگذارد میپردازد. در نهایت، شاعر به بیهودگی آرزوهای دنیوی در برابر زیبایی و جذبه او اشاره میکند و این امر را به نوعی نقد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش
خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش
نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانم
که شد کان بدخشان خاک از خون شهیدانش
ز دامنگیری او آستینها جوی خون گردد
ز خون کشتگان از بس که سیراب است دامانش
ندارد حاجت آیینه از بهر خودآرایی
ز بس کز هرطرف آیینه رویانند حیرانش
گوارا باد شرم همت آن لبهای نوخط را
که جان بخشی کند در پرده شب آب حیوانش
ازان بر میوه فردوس باشد دیده زاهد
کز آن سیب ذقن خونین نگردیده است دندانش
رسانیده است خوشی را خرام او به معراجی
که ننشیند ز پا گردی که برخیزد ز جولانش
کجا افتدبه فکرما اسیران عشق بیباکی
که ماه مصر باشد از فراموشان زندانش
ز خامی دارم امید کشش ازکعبه کویی
کز استغنانگیرد دامن رهرو مغیلانش
مکن در ملک دنیا آرزوی سلطنت صائب
که از زنبیل بافی می خورد روزی سلیمانش