چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟
که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش
این شعر به توصیف عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر با احساساتی عمیق، به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از سختیهای عشق و دلبستگیاش میگوید. او از حال و روز خود به عنوان عاشق خمار و ناکام سخن میگوید و از امیدی که به محبوب دارد، صحبت میکند. در عین حال، او به دشواریهای عشق و خواستهی رهایی از قید زلف محبوب نیز اشاره میکند و میگوید که حتی در گرماگرم دشواریها، از عشق و زیبایی محبوبش لذت میبرد. در انتها، خاطرنشان میکند که زیبایی محبوبش آنقدر است که هر چیز دیگری در مقایسه با آن کوچک به نظر میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟
که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش
چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟
می آشامی که خالی برنمی گردد زلب جامش
نهالی راکز او امید من چشم ثمر دارد
زبان مار می سازد نگه را، تلخ بادامش
تمنای رهایی دارم از زلف گرهگیری
که از دلبستگی باد صبا شد عقده دامش
چه گویم شکر این نعمت که آن بدخو نمی داند
که من از بوسه و پیغام خرسندم به دشنامش
کیم من تانگردم خاک راه انتظار او؟
که برآتش نشاند پختگان راوعده خامش
که دارد یادصائب این چنین آیینه رخساری؟
که پیراهن شود بال پری ازلطف اندامش