ز شست صاف از دل می جهد گرم آنچنان تیرش
که از بوی کباب افتد به فکر زخم ،نخجیرش
این شعر به زبان کنایه و استعاره به چالشها و رنجهای زندگی اشاره دارد. شاعر از دردی عمیق و زخمهای ناشی از شکار و غم سخن میگوید و به تضاد بین نعمت و درد اشاره میکند. او همچنین درباره جهل و نادانی بشر که مانند دایهای بر دوش او سنگینی میکند، صحبت میکند. شاعر به امیدی در دل خود اشاره دارد که حتی در تاریکیها و سختیها میتواند نور و روشنی را بیابد. در نهایت، شعر به چگونگی تحمل رنج و دلتنگی و بیصدایی در برابر دردهای عمیق اشاره میکند و بر وجود یک دیوانه ثابتقدم تأکید میکند که با وجود زنجیرهایش، همچنان مستقل باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز شست صاف از دل می جهد گرم آنچنان تیرش
که از بوی کباب افتد به فکر زخم ،نخجیرش
زخون صید اگر صحرا شود دریا،چه غم دارد؟
که از سنگین دلی برکوه باشد پشت شمشیرش
مخور ازطفل طبعی روی دست دایه گردون
که سدراه روزی می شود چون استخوان شیرش
درین مکتب سرآمد می شود طفل جگر داری
که لوح مشق باشد تخته پیشانی شیرش
اگر چه خواب یوسف رابه بند انداخت ،درآخر
همان ازمحنت زندان برون آوردتعبیرش
به تاریکی سرآمد روزگار من ،خوشامجنون
که بربالین چراغی می فروزد دیده شیرش
عجب دارم که تا صبح قیامت بی صفا گردد
که در زنجیر دارد حسن راخط چو زنجیرش
زبان خنجر الماس چون برگ خزان ریزد
زبان بازی کند چون موج اگر با آب شمشیرش
گرفتاری که داغ بیگناهی برجبین دارد
دل آهن شود سوراخ از آواز زنجیرش
دراین زندان سراثابت قدم دیوانه ای دارم
که چون جوهر نمی خیزد صدا صائب ز زنجیرش