ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابش
گریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش
این شعر دربارهی عشق و زیبایی است. شاعر از لذتهای عشق و مانند آن سخن میگوید و به توصیف ویژگیهای معشوق، همچون لبهای میگونی و زیبایی او میپردازد. او به تأثیری که این زیبایی بر دل او دارد اشاره میکند و میگوید هیچکس نمیتواند با این زیبایی رقابت کند. همچنین، شاعر از احساسات درونی خود و تنهاییاش در برابر عشق سخن میگوید و آرزوی رهایی از این درد و سوزش را دارد. جلوههای طبیعت و نمادهای مختلفی نظیر جنت و باغ نیز در متن آمده که نشاندهندهی زیبایی و جاذبهی معشوق است. در نهایت، شاعر بیان میکند که آیا ممکن است دردهای درونی او با زیباییهای معشوق تسکین یابد یا خیر.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابش
گریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش
لب میگون او را نیست وقت خط برآوردن
ز موج بوسه نو خط می نماید لعل شادابش
ز خواب ناز گفتم چشم اورا خط برانگیزد
ندانستم کز این ریحان گرانتر می شود خوابش
ندیده حسن خود را، کس حریف اونمی گردد
نگه دارد خدا از صحبت آیینه و آبش !
اگر افتد به مسجد راه آن سرو خرامان را
عجب دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش
زسیر باغ جنت دامن افشان می رود بیرون
نگاهی را که سازد شوق رخسار تو بیتابش
بغیر از خود پرستی طاعتی ازوی نمی آید
خودآرایی که باشد خانه آیینه محرابش
به زینت خواجه مغرورست از دنیا، نمی داند
که چون خاکستر اخگرهاست پنهان زیر سنجابش
تمنای رهایی دارم از دریای خونخواری
که چون لاله است خونین، کاسه های چشم گردابش
ز دریا کم نگردد سوزش پنهان من صائب
مگر آبی زند بر آتش من لعل سیرابش