برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش
چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش
در این شعر، شاعر به احساسات درونی و دردهای خود اشاره میکند. او نمیتواند دل خود را تسکین دهد و همچون آسمان، در بیقراری به سر میبرد. او از غم شروع و پایان زندگی رها شده و امیدی برای برطرف کردن مشکلاتش نمیبیند. شاعر میگوید که در دنیای تلخ و ناامید نمیتواند از دردهایش جلوگیری کند و همچون لالهای در آتش میسوزد. او احساس میکند که حرص و طمع زندگی، دردهایش را تشدید کرده و باعث سردرگمیاش شده است. با وجود اینکه نمیتواند پیامش را واضح بیان کند، از شرم و خجالت بیخبر بر آنچه در دل دارد، رنج میبرد. در نهایت، او میخواهد نامش را بر صفحات زمان ثبت کند تا یادش باقی بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش
چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش
موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیست
فارغم از فکر آغاز و غم انجام خویش
چشمه امید رانتوان به خاک انباشتن
ورنه می گشتم ز بی صیدی شکار دام خویش
شکرستانی برای تلخکامان گشته است
غفلت شیرین لبان ازلذت دشنام خویش
دردسر بسیار دارد دردمندیها که من
سوختم چون لاله تاپرکردم ازخون جام خویش
حرص برمن دردهای نسیه راکرده است نقد
صبح نا گردیده می افتم به فکر شام خویش
گرچه مطلب نیست در پیغام دردآلود من
خجلتی دارم،که نتوان گفت، از پیغام خویش
شرم یوسف مانع رسوایی یعقوب ماست
چشم ما درپرده دارد جامه احرام خویش
قوت گویاییی تا در زبان خامه هست
ثبت کن بر صفحه ایام صائب نام خویش