برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
این شعر به بیان احساسات عمیق و فلسفی شاعر درباره زندگی و جهان پیرامونش میپردازد. شاعر از زیباییهای زندگی و افکار خود لذت میبرد و به دنبال آرامش ذهنی است، اما در عین حال با چالشها و دشواریهای زندگی روبروست. او به این نکته اشاره میکند که آزادی واقعی ممکن نیست و نمیتواند بار سنگین زندگی را بر دوش بکشد. همچنین، شاعر بر این باور است که نباید به اوضاع ناامیدانه دل بسپارد و با وجود سختیها، به خوشیها و شادابی زندگی بیندیشد. در نهایت، او به کشف خواب و آرامش در سایه دیوار خود و پیدا کردن معنا در زندگی پس از سالها تأمل میرسد. شاعر به نوعی از تضادهای زندگی و تلاش برای یافتن هویت و خوشبختی در دل مشکلات اشاره میکند و نشان میدهد که آرامش درون و شجاعت در برابر حوادث میتوانند راهگشا باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشتر
قانع از شمع و چراغم با دل بیدار خویش
نیست ممکن بار بر دلها ز آزادی شوم
تا توان چون سرو بستن بر دل خود بار خویش
خودفروشی پیشه من نیست چون بیمایگان
نیستم افسردهدل از سردی بازار خویش
خنده بر سیل حوادث میزنم چون کبک مست
دادهام از سختجانی پشت بر کهسار خویش
نیست چون فرهاد چشم مزد از شیرین مرا
میشود شیرین به شکّر کام من از کار خویش
تیغ جوهردار من بیرون نیامد از نیام
تا نکردم رهن صهبا جبه و دستار خویش
خواب امنی را که میجستم به صد چشم از جهان
بعد عمری یافتم در سایه دیوار خویش
از جنون تا حلقه اطفال را مرکز شدم
داغ دارم چرخ را از عیش خوشپرگار خویش
درد بستان وجود از تیرهبختی چون قلم
رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش
از حیات بیوفا استادگی جستن خطاست
ماندگی آب روان را نیست از رفتار خویش
بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرس
میزنم مهر خموشی بر لب اظهار خویش