گر نباشم من غبار آستانی گو مباش
دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش
این شعر به بیان ارتباط عمیق انسان با عشق، وجود و ناپایداری دنیا میپردازد. شاعر به تأمل در مورد هویت و ارزشهای انسانی فرامیخواند و بیان میکند که در غیاب او، نباید هویت و ارزشهایش را از دست بدهد. موضوعاتی چون پرواز روح، اهمیت عشق و زیباییهای درونی و خارجی، ناپایداری جسم و جستجوی راه به سوی معنا و راحتی در زندگی در این اثر مطرح شدهاند. شاعر با تصاویر زیبا و استعارههای دلنشین به خواننده یادآوری میکند که نباید به ظواهر و این دنیای فانی متمرکز شوند بلکه باید به جستجوی حقیقت و معنا در زندگی بپردازند. در نهایت، او از مخاطب میخواهد که در روند زندگی خود، به جوانب عمیق و پنهان وجود فکر کنند و از سلوک در دنیای مادی غافل نشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر نباشم من غبار آستانی گو مباش
دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش
گرنباشد طوطی من در شکرزار جهان
سبزه بیگانهای در بوستانی گو مباش
موج دریای کرم شیرازه گوهر بس است
چون گهر بر گردن ما ریسمانی گو مباش
بامکان ربطی نباشد لامکان پرواز را
جان قدسی را زمین و آسمانی گو مباش
بازگشت ما چو بادریای آب زندگی است
دربساط هستی مانیم جانی گو مباش
تار و پود جسم اگر از هم بریزد گو بریز
ماه روشن چون به جاباشد کتانی گو مباش
گوهر از گرد یتیمی در کنار مادرست
جان روشن گوهران راخاکدانی گو مباش
جان چو پا بر جاست پروا از فنای جسم نیست
در شبستان سبکروحان گرانی گو مباش
بلبل از هرغنچه دارد خانه دربسته ای
از خس و خاشاک ما را آشیانی گو مباش
نیست مجنون مرا از دامن صحرا ملال
بر سر هر کوچه از من داستانی گو مباش
حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند
در میان بلبل و گل ترجمانی گو مباش
روزی ما از سعادتمندی ذاتی بس است
چون هما ما را ز عالم استخوانی گو مباش
طوطیان را سینه روشن کم ازآیینه نیست
کلک شکر بار مارا همزبانی گو مباش
گر به چاه افتد کسی، بهتر که ازقیمت فتد
یوسف مارا به طالع کاروانی گو مباش
رفتن دل می کند انشای مطلبهای من
کلک کوتاه مرا طبع روانی گو مباش
جبهه آشفته حالان نامه واکرده ای است
داستان شکوه مارازبانی گو مباش
بی نشانی درجهان بی نشانی رهبرست
در بیابان طلب سنگ نشانی گو مباش
چند صائب برفنای جسم خواهی خون گریست
شاهباز لامکان را آشیانی گو مباش