معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟
این صندل هر دردسری را چه کند کس؟
این شعر به احساسات و پریشانیهای معشوق اشاره دارد و این که هیچکس نمیتواند به او کمک کند. شاعر با استفاده از نمادهایی مانند "صندل"، "صبا" و "زلف" به زیباییهای معشوق و دردسرهایی که محبت با خود به همراه دارد اشاره میکند. او به ناامیدی و عدم تاثیرگذاری دیگران بر مشکلات معشوق میبالد و در نهایت به این نتیجه میرسد که در دنیای تنهایی و بیاحساسی، هیچکس نمیتواند به او کمک کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟
این صندل هر دردسری را چه کند کس؟
آن به که صبا از سر آن زلف نیاید
غماز پریشان خبری را چه کند کس؟
چشم هوس از جنبش مژگان تو بستیم
ناخن زن داغ جگری راچه کند کس ؟
از زلف پریشان رقمش دست کشیدیم
سر حلقه هر فتنه گری راچه کند کس؟
صائب نظر از دیده بی اشک فرو بست
آخر صدف بی گهری را چه کند کس ؟