بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟
بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟
این شعر درباره اهمیت و ضرورتهای زندگی است و به ما یادآوری میکند که در زندگی بدون برخی از عناصر حیاتی، مانند آب، جوانی، و همراهی، هیچ چیز واقعا معنیدار نیست. شاعر به صورت تکراری میپرسد که در نبود این عناصر، چگونه میتوان به زندگی ادامه داد یا به هدفی دست یافت. او همچنین به دردها و عذابهای ناشی از فقدان این چیزها اشاره میکند و نشان میدهد که بدون آنها، زندگی دچار نقصان و نابودی خواهد شد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دولت و خوشیهای جوانی نیز بدون زمینههای لازم بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟
بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟
توفیق در ایام جوانی مزه دارد
بی قوت پا راهنما را چه کند کس ؟
چون دفتر دل هر ورقی درکف بادی است
شیرازه آن زلف رسا راچه کند کس ؟
بی آب ،هوا سلسله جنبان غباراست
هرجا نبود باده هوارا چه کند کس ؟
پیش رخ او حرف گرفتم که نگویم
آیینه اندیشه نما راچه کند کس ؟
دولت که دهد رو،به جوانی مزه دارد
چون سر نبود بال هما راچه کندکس ؟
بیماری آن نرگس خونخوارمرا کشت
این ظالم مظلوم نماراچه کند کس؟
همراهی دل تاسرآن کوی ضرورست
در صحن حرم قبله نمارا چه کند کس ؟
صائب اگر آن دشمن جانهانپذیرد
آخر چو شرر نقد بقا راچه کند کس ؟