زپرده داری هستی است در حجاب، نفس
که درفنا زته دل کشد حباب، نفس
این شعر به توصیف مبارزه روح با دنیای مادی و حجابهای نفسانی میپردازد. شاعر میگوید که وجود انسان در پوشش نفس گرفتار است و این نفس مانع از دریافت حقیقت و رسیدن به آرامش میشود. او از اضطراب و درد دل صحبت میکند و نشان میدهد که این حالات به نوعی خواب و بیخبری منتهی میشود. شاعر بیان میکند که تلاش برای رسیدن به محبت و وصال، در محاصره حباب نفس به بینایی و روشنی منجر نمیشود و عشق واقعی نیاز به تسلیم دارد. در نهایت، تأکید میکند که انسانها نمیتوانند از زنجیرهای نفس رهایی یابند و همچنان در جستجوی حقیقت و عشق هستند، اما این تلاشها و دردها در دنیای مادی به نتیجهای نمیرسند و باید به حساب و کتاب قیامت توجه داشت. در مجموع، شعر به جستجوی معنای عمیقتر در زندگی و عشق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زپرده داری هستی است در حجاب، نفس
که درفنا زته دل کشد حباب، نفس
ز اضطراب دل آید به اضطراب نفس
زآرمیدگی دل رود به خواب نفس
میان گریه وگفتار من تفاوت نیست
زبس که در دل گرمم شده است آب نفس
درین محیط، نشان گهر زجمعی جوی
که سر به مهر کشیدندچون حباب نفس
علاج خنجر سیراب عشق تسلیم است
چه دست و پای تواند زدن درآب نفس؟
به مرگ باز نمانند سالکان ز طلب
همان تردد خود می کند به خواب نفس
غبار حادثه از یکدیگر نمی گسلد
بجان رسید درین منزل خراب نفس
چو آب خضر سیه پوش شد محیط سراب
ز بس که سوخت درین دشت سینه تاب نفس
ز عرض حال ازان خامشند سوختگان
که شعله می کشد ار جانب کباب نفس
به جستجو نتوان دامن وصال گرفت
و گرنه سوخت درین راه آفتاب نفس
ز وصف لعل لبش شد حدیث من رنگین
اگر چه رنگ نمی گیرد از شراب نفس
محاسبان قیامت حساب می طلبند
درین بساط مکن خرج بی حساب نفس
بنای خانه گردون چو همتش پست است
چگونه راست کند قد درین خراب نفس
زبیم خوی تو چون موی زنگیان شده است
درون سینه صائب ز پیچ و تاب نفس