داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس
زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
غزل به توصیف زیبایی و جذابیت یک یار میپردازد که باوجود ظواهر دلربا و خندههایش، اسرار و چهرههای مختلفی دارد. شاعر اشاره میکند که در پس هر زیبایی، داستانی نهفته است و پیامدهای نگاه و حسرتهای دلدادگان را بیان میکند. هر سؤالی که درباره این یار پرسیده شود، پاسخی پنهان و عمیق دارد که باید به روحش پی برد. این یار علاوه بر زیبایی ظاهری، تأثیر زیادی بر دلها دارد و حسی پیچیده از عشق و حیرت را در بینندگان ایجاد میکند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هر نگاه و لبخند او، داستانی جذاب و پنهان دارد که فراتر از ظاهرش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس
زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخمور
از عرق داشت رخش عالم آبی که مپرس
خنده می کرد، ولی داشت ز پر کاری حسن
درشکرخنده نهان زهر عتابی که مپرس
گرچه می زدنگه شوخ به بازی در صلح
داشت بابوسه دهانش شکرابی که مپرس
داشت از سنگدلی هر مژه خونخوارش
پیش دست از دل صدپاره کبابی که مپرس
هر سؤالی که ازو خیرگی شوق نمود
داد در زیر لب خویش جوابی که مپرس
گرچه بی پرده برون آمده بود ازخلوت
داشت از حیرت دیدار نقابی که مپرس
ناز هر چند به دامان نگه می آویخت
می دوید از پی دلها به شتابی که مپرس
با خط و زلف خود از رهگذر دلها داشت
مو شکافانه حسابی و کتابی که مپرس
از خیال لب میگون خراباتی خود
داشت در ساغر اندیشه شرابی که مپرس
با خیالش دل سودایی صائب همه شب
بود مشغول سؤالی و جوابی که مپرس