نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس
کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس
این شعر به تصویر کشیدن زندگی در قفس و احساس محدودیت و تنگی جا میپردازد. شاعر با بیان اینکه حتی در شرایط سخت، دل و جان انسانها میتواند آزادانه پرواز کند، به تضاد میان آزادی روح و محدودیت جسم اشاره میکند. بلبل که نماد شاعر است، به این وضعیت مینگرد و میگوید که هرچقدر به ظاهر در قفس گیر کرده، اما در درونش فضای وسیعتری برای رؤیاها و آرزوها دارد. همچنین، شاعر بر داغ حسرت و درد دوری از دوستان و احساس غربت تأکید میکند و به این نکته اشاره میکند که گاهی امید و روزیها در دسترس هستند، اما ما خود را به تنگناهای ذهنی محدود میکنیم. در نهایت، بیان میکند که رشد و شکوفایی در دل شرایط سخت ممکن است و ما از بدگمانیها رنج میبریم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس
کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس
بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است
ورنه آماده است صددام تماشا در قفس
نیست ممکن دل شود در سینه صدچاک باز
چون تواند بال و پر واکرد عنقا در قفس ؟
از هم آوازان شودزندان بهشت دلگشا
وای بر مرغی که افتاده است تنها در قفس
نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است
از غبار کاهلی بال و پر ما در قفس
برگ عیش از دوری احباب داغ حسرت است
نیست آب و دانه بربلبل گوارا در قفس
داغ غربت شعله آواز را روشنگرست
ناله مرغ چمن گردد دو بالا در قفس
لب درین بستانسرا چون غنچه گل وامکن
کز زبان خویش باشد مرغ گویا در قفس
می رسد رزق گرفتاران دنیا بی طلب
هست آب و دانه مرغان مهیا در قفس
روح از طول امل مانده است در زندان جسم
بر نیارد هیچ مرغی رشته از پا در قفس
دور باش شرم اگر حایل نگردد در میان
تنگ بر بلبل شود از جوش گل جا در قفس
بوی گل رابود پای دلنوازی در نگار
بلبل بی طالع ما داشت تا جا در قفس
ما همان از بدگمانیها دل خود می خوریم
گرچه آماده است صائب روزی ما در قفس