میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس
یار دلسوزی که میبینم نمکدان است و بس
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد ناکامیها و دلتنگیها میپردازد. شاعر از محبت و صداقت یار شکایت میکند و به بیفایده بودن جستجوی نیکیها در دنیا اشاره میکند. او به سختیهایی که در زندگی تجربه میکند، همچون تلاش برای تبدیل سنگ به یاقوت و تبدیل مشکلات به مایحتاج روزانه، اشاره میکند. در نهایت، شاعر برخورد با دنیا را در قالب کنایههایی از نظیر، پاکدامنی، مسلمانی و عبرتگیری از زندگی، مطرح میکند و نتیجه میگیرد که حقیقت زندگی را باید در دلخوشیها و اشکهای نزدیکان جستجو کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس
یار دلسوزی که میبینم نمکدان است و بس
پشت و روی این ورق را بارها گردیدهام
عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس
نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی
این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس
سنگ را یاقوت میسازم به صد خون جگر
روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس
آن که گاهی عقدهای وامیکند از کار من
در بیابان طلب خار مغیلان است و بس
میکشد هرکس که در قید لباس آرد مرا
حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس
چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟
پاکدامانی که میبینم بیابان است و بس
دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود
میتوان گفتن همین هندو مسلمان است و بس
چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر
حاصل قرب نکویان چشم گریان است و بس