شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
صندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس
این شعر به بررسی درد و رنج انسانها و واقعیتهای تلخ زندگی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارات و نمادها به تمایز میان ظواهر و باطنها اشاره میکند. او به شربت بیماری، صندلی درد و گریبان آغشته به خون مردم اشاره میکند و در عین حال، پاکدامنی را نقد میکند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که در عالم محبت، اشک و چهره خونین حقیقتهای عمیقتری نهفته است و نور شعور تنها در افراد روشنضمیر قابل مشاهده است. به طور کلی، شعر به نوعی فلسفه زندگی و ناپایداری آن را منعکس میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بس
صندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس
گم مکن ره، خضر اگر تیری به تاریکی فکند
چشمه حیوان دم شمشیر سیراب است و بس
مجلس اهل ریا چون بوریا افسرده است
آن که دارد آتشی در سینه محراب است و بس
تا گریبان مردم عالم به خون آلوده اند
پاکدامانی که می بینیم قصاب است و بس
ای که می پرسی که در ملک محبت باب چیست
اشک گرم و چهره خونین همین باب است و بس
تیره روزان را خبر از گردش سیاره نیست
بشکند چون رنگ بر رخسار، مهتاب است و بس
نیست صائب زاهدان خشک را نور شعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است و بس