درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
در این شعر، شاعر به درد و رنج پیری اشاره میکند و اظهار میکند که جوانی تنها درمان این درد است، اما این درمان در هیچ دکانی یافت نمیشود. او به جستجوی فراق و دلنگرانی خود در بیابان میپردازد و میگوید که تنها چیزی که به دست میآورد، غم و غبار دل است. همچنین، اشاره میکند که دل روشن باعث کوتاه شدن دست نفس میشود و حرص و طمع هرگز انسان را سیر نمیکند. در انتها، شاعر به نفسی اشاره دارد که وقتی به آزادی برسد، طغیان میکند و از دیگران میخواهد تا این دیوانگی را کنترل کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
در بیابان طلب چون گردباد از ضعف تن
گرد می خیزد زمن تا راست می سازم نفس
از فغان و ناله خود دربیابان طلب
حاصلی غیر از غبار دل ندارم چون جرس
عندلیب دوربینی کز خزان داردخبر
دربهاران بر نمی آرد سر از کنج قفس
حرص رابسیاری نعمت نسازد سیر چشم
می زند درشکرستان دست خود بر سر مگس
دل چو روشن شد کند کوتاه دست نفس را
پرتو مهتاب با دزدان کند کار عسس
تازه رو را درنظرها اعتبار دیگرست
صرف می گردد به عزت میوه های پیشرس
حرص از آب و علف سیری نمی داند که چیست
اشتهای شعله را هرگز نسوزد خارو خس
نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
این سگ دیوانه راکوتاه کن صائب مرس