مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟
که نیست فتنه خوابیده را قرار امروز
شاعر در این اشعار به ناامیدی و بیثباتی زندگی اشاره میکند. او از بیتوجهی محبوب و دلبستگیهایش سخن میگوید و به این موضوع میپردازد که امروز هیچ چیزی آرامشبخش نیست. سنگ ملامت احساساتش را هیچکس نمیفهمد و دیگر ارزشی برای چیزهای گذشته قائل نیست. او همچنین به دائمی بودن مشکلات و ناپایداری در روابط اشاره کرده و از شرایطی صحبت میکند که در آن عشق و محبت به فراموشی سپرده شده است. در نهایت، شاعر احساس میکند که تلاشهایش بیثمر است و دلش در این دنیای پر از درد و رنج، به ناامیدی تبدیل شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟
که نیست فتنه خوابیده را قرار امروز
کدام سنگ ملامت هوای من دارد؟
که نیست در دل دیوانه ام قرار امروز
گذشت آن که خزف اعتبار گوهر داشت
به نرخ خاک بود در شاهوار امروز
همیشه انجمن روزگار ناخوش بود
ترا خیال که خوش نیست روزگار امروز
مدار چشم ترحم ز تیغ یار که نیست
نم مروت در هیچ جویبار امروز
دلیر در سر بازار حشر خرج کند
گرفت هرکه زر خویش را عیار امروز
فغان که نیست درین شیشه های سیمابی
می آنقدر که مرابشکند خمار امروز
همیشه فکرت صائب شکار دل می کرد
کمند ناله او نیست دل شکار امروز