نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نبود بی شفق این شام غریبان هرگز
این شعر به توصیف درد و رنج ناشی از عشق و فقدان میپردازد. شاعر با اشاره به زلف پریشان، شام غریبان و آتش عشق، نشان میدهد که هیچ چیزی در این دنیا بدون عذاب و غم نیست. او همچنین به ارتباط میان عشق و ندامت دنیاداران اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که عشق همیشه پر از زخم و ناملایمات است. در پایان، شاعر از یأس و ناامیدی خود صحبت میکند و خاطرنشان میسازد که هیچ کس نمیتواند خواب پریشان او را ببیند. مجموعاً، شعر بینهایت غم و اندوه عشق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نبود بی شفق این شام غریبان هرگز
می زند موج سراب آتش ما را دامن
نیست این بادیه بی سلسله جنبان هرگز
تیر باران ملامت چه کند با عاشق؟
شیر دلگیر نگردد ز نیستان هرگز
جای مجنون چه خیال است که خالی ماند؟
خالی از سوخته ای نیست بیابان هرگز
در خراش دل خود باش که بی کوشش تیغ
لعل بیرون ندهد کان بدخشان هرگز
عکس هر چند در آیینه بود پا به رکاب
نرود نقش تو از دیده حیران هرگز
پاس آن لعل لب از زلف به خط یافت قرار
بی سیاهی نبود چشمه حیوان هرگز
نیست بی داغ ندامت دل دنیاداران
جغد بیرون نرود زین ده ویران هرگز
عشق در جنبش گهواره دل بیتاب است
که نماند به زمین تخت سلیمان هرگز
برگ گل بر تن سیمین تو بیدادی کرد
که به یوسف نکند سیلی اخوان هرگز
از سواد شب هستی چه کشیدم صائب
که نبیند کسی این خواب پریشان هرگز!