می رود با قامت خم در پی دنیی هنوز
با چنین محراب، داری پشت برعقبی هنوز
شاعر از ناتوانی انسانها در رهایی از دنیای مادی و وابستگی به آن سخن میگوید. وی به تلاشهای بیهودهای اشاره میکند که در پی رسیدن به مقام و معانی والاتر دارند، اما همچنان در غفلت از حقیقت و نور واقعی به سر میبرند. در حالی که زمان میگذرد و عمرها سپری میشود، انسانها همچنان در اندیشه خیر دنیا و مادیات هستند و نمیتوانند خود را از این وابستگی رها کنند. با وجود اینکه تغییر و تحولاتی مانند مرگ و جدایی از تعلقات دنیوی رخ میدهد، اما دلیلی بر دگرگونی واقعی در درون انسانها مشاهده نمیشود. شاعر با تأکید بر سنگینی بارهای مادی، به سرنوشت محتوم انسانها و ناتوانی آنها در خلاصی از زنجیرهای دنیا اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می رود با قامت خم در پی دنیی هنوز
با چنین محراب، داری پشت برعقبی هنوز
برده است از راه، صبح کاذب دعوی ترا
غافلی از نور صبح صادق معنی هنوز
می کند هر چند از هر مو سفیدی راه مرگ
دل نمی افتد به فکر توشه عقبی هنوز
گرچه دست از رعشه می لرزد چو اوراق خزان
همچنان چسبیده ای بر دامن دنیی هنوز
از علایق رشته الفت بریدن مشکل است
می پرد بی خواست چشم سوزن عیسی هنوز
شیراز اقبال جنون گردنکشی از سر گذاشت
می کند خون در دل مجنون، سگ لیلی هنوز
طاق کسری بازمین هموار شد، و زفیض عدل
طاق گردون است پرآوازه کسری هنوز
گرچه جای سنگ طفلان بر تن مجنون نماند
برکبودی می زند خال رخ لیلی هنوز
عمرها رفت و همان لرزد به خود چون برگ بید
تیغ کوه طور از گستاخی موسی هنوز
خامه صائب زانشای سخن بس کی کند؟
از هزاران گل یکی نشکفته از طوبی هنوز