شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز
می تراود بوی می از پنبه مینا هنوز
شعر به توصیف عواطف و احساسات عمیق عشق و درد میپردازد. شاعر از شعلهای در دل و روح خود سخن میگوید که ناشی از عشق است و این عشق با وجود ناتوانیها و مشکلات همچنان زنده و پرحرارت باقی مانده است. او همچنین به تأثیرات عشق بر روح و روان خود اشاره میکند و احساساتش را با تصاویری از طبیعت و عناصر دیگر توصیف میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که این درد و شوری که در دل دارد، هنوز هم وجود دارد و او نمیتواند از آن فرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز
می تراود بوی می از پنبه مینا هنوز
شعله بیباکی عشق از جبینم روشن است
می کند پهلو تهی از شیشه ام خارا هنوز
گرچه موج ناتوانی می زند پهلوی من
موج اشکم می زند سرپنچه بادریا هنوز
چشم او روزی که ما را گوشه گیر از خلق کرد
گوشه ای نگرفته بود از مردمان عنقا هنوز
کوهکن از پهلوی گرمی که بر خارا گذاشت
می جهد آتش ز چشم بستر خارا هنوز
داغ مجنون پریشان گرد دیدن سهل نیست
میچکد آتش ز چشم لاله حمرا هنوز
شور محشر نقش دیبارا نمک در چشم ریخت
برنگیرد سرزبالین چشم بخت ما هنوز
نخل طوبی از خجالت سر به زیر خاک برد
کلک گوهر بار صائب می کشد بالا هنوز