مطرباچنگ را بکش به کنار
رگ این خشک مغز رابفشار
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و شور و هیجان درونی پرداخته است. شاعر از موسیقی و نوا بهعنوان ابزاری برای بیداری دلها و روحهای خوابآلود یاد میکند و از عشق بهعنوان نیرویی قدرتمند که انسان را از حالت رکود و خاموشی خارج میکند، صحبت میکند. او به تنگناها و محدودیتهای جسمی و اجتماعی اشاره میکند و میخواهد رنج و غم را از دلها دور کند. با استفاده از تصاویر شاعرانه، از جمله اشاره به حسن یوسف و زیبایی دلدار، شاعر به دنیای عشق و زیبایی میپردازد و تأکید میکند که عشق نمیتواند در زندانها گرفتار بماند و باید آزاد شود. در نهایت، شعر تلاشی است برای رهایی از بندهای مادی و رسیدن به حقیقت و احساسات عمیق.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مطرباچنگ را بکش به کنار
رگ این خشک مغز رابفشار
به نفسهای آتشین چون برق
ازنیستان جسم دود برآر
میر این کاروان تویی امروز
خفتگان رازخواب کن بیدار
خون مارابخر زقبضه خاک
سیل ماراببربه دریا بار
حدی عاشقانه ای سرکن
بارمن غم ازدل جهان بردار
به نوا نرم ساز دلهارا
تاشود نقش را پذیرفتار
پوست برمغز پخته زندان است
مغز را از حجاب پوست برآر
حسن یوسف حریف زندان نیست
پرده بردار ازرخ اسرار
درفلاخن گذار دلهارا
پس میفکن به کوچه دلدار
سینه زنگ بسته مارا
صیقلی کن چو چهره دلدار
سخن از زلف دلستان سرکن
رگ جان را به پیچ وتاب درآر
نی سواران ناله نی را
نیست میدان به جز دل افگار
کشتی از بادبان برآرد پر
آه دل راکند سبکرفتار
عشق چون ناله سرکند،عشاق
پای کوبان روند برسردار
چون زندکف به یکدگرعاشق
هردوعالم بهم خورد یکبار
ترک دستارکن که نخل امید
چون فشاند شکوفه، آرد بار
دیگ جوشان چه می کند سرپوش
سرعاشق کجابرد دستار؟
نیست دریای عشق لنگرگیر
دل بپردازاز شکیب و قرار
جلوه شاهدان خوش حرکات
آ ب راباز دارد از رفتار
چقدردست و پا زدم صائب
که دل از دست رفت ودست از کار