ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر
هرغنچه زاسرارتوگنجینه دیگر
در این شعر، شاعر به زیبایی و ظرافت گلها و غنچهها اشاره میکند و آنها را آینهای از زیبایی محبوبش میداند. او بیان میکند که بدون عشق و احساس، زندگی برایش بیرنگ و مفهوم است. شاعر به داغی که محبوبش در دل او گذاشته نیز اشاره میکند و آرزو دارد که ای کاش دردش دوچندان بود. او همچنین به سادگی درد و حسرت خود نسبت به معشوق اشاره میکند و میگوید اگرچه دلش زخمی است، اما همچنان در آرزوی آرامش و صفا است. در نهایت، شاعر به غنای درونی و زیبایی عشق و تعلق خاطرش به محبوب میپردازد و خاطرنشان میسازد که معشوقش همچون گنجینهای ارزشمند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر
هرغنچه زاسرارتوگنجینه دیگر
بی باده گلرنگ ،بود در نظرمن
هر ابرسیاهی شب آدینه دیگر
از سینه من گرچه اثرداغ تونگذاشت
می بودمراکاش دو صد سینه دیگر
درآرزوی داغ چوخورشید تو هرروز
از صدق دهد صبح صفا سینه دیگر
برخرقه صد پاره ارباب توکل
جز رقعه حاجت نبود پینه دیگر
خورشید نمی سوخت نفس درطلب صبح
می بود گر سینه بی کینه دیگر
بیناست درین بحرحبابی که ندارد
غیراز سر زانوی خودآیینه دیگر
آن دلبربیباک چه میکردبه عاشق
می داشت اگر غیردل آیینه دیگر
درپاره دل گم شود صائب گهرمن
چون حلقه زنم بردرگنجینه دیگر؟